رستم و سهراب۱

داستان رستم و سهراب قسمت اول
اگر تند بادی برآید ز کنج
به خاک افکند نا رسیده تُرُنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش ار بیهنر

اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست.

همه تا درِ آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز، باز

به رفتن مگر بهتر آیدش جای
چو آرام یابد به دیگر سرای

دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک

در این جای رفتن، نه جای درنگ
بر اسب فنا گر کشد مرگ، تنگ

چناندان که داد است و بیداد نیست
چو داد آمدش، جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ
یکیدان، چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگندهای
تو را خامُشی بِه که تو بندهای

بر این کار یزدان تو را راز نیست
اگر جانت با دیو، انباز نیست

به گیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام نیکی برِ خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست
از آن کین کو با پدر چون بِجُست

ز گفتار دهقان یکی داستان
بپیوندم از گفته باستان

ز موبد بر این گونه برداشت، یاد
که رستم یکی روز از بامداد

غمی بُد دلش، ساز نخچیر کرد
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد

سوی مرز توران چو بنهاد روی
چو شیر دُژ آگاه نخچیر جوی

چو نزدیکی مرز توران رسید
بیابان سراسر پر از گور دید

برافروخت چون گل، رُخِ تاج بخش
بخندید، وز جای برکند رخش

به تیر و کمان و به گرز و کمند
بیفکند بر دشت، نخچیر چند

ز خاشاک وز خار و شاخ درخت
یکی آتشی بر فروزید سخت

چو آتش پراکنده شد، پیلتن
درختی بِجُست از درِ باب زن

یکی نره غولی بزد بر درخت
که در چنگ او پَرّ مرغی نه سخت

چو بریان شد از هم بِکَند و بخورد
ز مغز استخوانش بر آورد گَرد

بخُفت و بر آسود از روزگار
چمان و چران رخش در مَرغزار

سواران ترکان تنی هفت و هشت
بر آن دشت نخچیر گَه بر گذشت

یکی اسب دیدند در مرغزار
بگشتند گِرد لب جویبار

چو بر دشت رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند

گرفتند و بردند کویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر

چو بیدار شد رستم از خواب خوش
به کار آمدش باره دست کَش

بِدان مَرغزار اندرون بنگرید
ز هر سو همی بارگی را ندید

غمی گشت چون بارگی را نیافت
سراسیمه سوی سمنگان شتافت

همی گفت که اکنون پیاده دَوان
کجا پویم از ننگ، تیره روان

چه گویند گُردان که اسبش که بُرد
تهمتن بدین سان بخُفت و بمُرد

کنون رفت باید به بیچارگی
سپردن به غم دل به یک بارگی

کنون بست باید صلیح و کمر
به جایی نشانش بیابم مگر

همی رفت زین سان پر اندوه و رنج
تن اندر عناب و دل اندر شکن

چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو به شاه و بزرگان رسید

که آمد پیاده گَو تاج بخش
به نخجیر گَه زو رَمیده است رخش

پذیره شدندش بزرگان وشاه
کسی کو به سر بر نهادی کلاه

بدو گفت شاه سمنگان چه بود
که، یارست با تو، نبرد آزمود

در این شهر ما نیکخواه توایم
ستاده به فرمان و راه توایم

تن و خواسته زیر فرمان توست
سر ارجمندان و جان آنِ توست

چو رستم به گفتار او بنگرید
ز بدها گمانیش کوتاه دید

بدو گفت رخشم بدین مَرغزار
ز من دور شد بیلگام و فسار

کنون تا سمنگان نشان پی است
وز آن جا کجا جویبار و نی است

تو را باشد ار بازجویی، سپاس
بباشم به پاداش، نیکیشناس

گر ایدون که ماند ز من ناپدید
سران را بسی سر بباید بُرید

بدو گفت شاه، ای سزاوار مَرد
نباید کسی با تو این کار کرد

تو مهمان من باش و تندی مکن
به کام تو گردد سراسر سُخُن

یک امشب به مِی شاد داریم دل
وز اندیشه آزاد داریم دل

نماند پی رخش فرخ نهان
چنان باره نامدار جهان

تهمتن به گفتار او شاد شد
روانش ز اندیشه آزاد شد

سزا دید رفتن سوی خوان او
شد از مژده دلشاد، مهمان او

سپهبد بدو داد در کاخ جای
همی بود در پیش او، بر به پای

ز شهر و ز لشکر مهان را بخواند
سزاوار با او به شادی نشاند

گسارنده باده آورد ساز
سیه چشم و گل رخ بُتان تراز
نشستند با رودسازان به هم
بدان تا تهمتن نباشد دُژم

چو شد مست و هنگام خواب آمدش
همی از نشستن شتاب آمدش

سزاوار او جای آرام و خواب
بیاراست و بنهاد مشک و گلاب

چو یک بهره از تیره شب درگذشت
شباهنگ بر چرخ گردان بگَشت

سخن گفتن آمد نهفته به راز
درِ خواب گَه نرم، کردند باز

یکی بنده، شمعی و عنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست

پس پرده اندر یکی ماهروی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بو

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند

روانش خِرَد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

ازو رستم شیردل خیره ماند
بر او بر جهان آفرین را بخواند

بپرسید زو، نام تو چیست
چه جویی شب تیره، کام تو چیست

چنین داد پاسخ که تهمینهام
تو گویی که از غم به دو نیمهام

یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکیست

کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا، شنیدی مرا

به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی

که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیز چنگ
شب تیره تنها به توران شوی
بگردی بر آن مرز و هم نَغنَوی

به تنها یکی گور بریان کنی
هوا را به شمشیر گریان کنی

هران کس که گرز تو بیند به چنگ
بدَرَد دل شیر و چنگ پلنگ

برهنه چو تیغ تو بیند عقاب
نیارد به نخچیر کردن شتاب

نشان کمند تو دارد هژبر
ز بیم سنان تو خون بارد ابر

چو این داستانها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گِزیدم ز تو

تو را هم کنون گر بخواهی مرا
نبیند جز این مرغ و ماهی مرا

یکی آن که بر تو چنین گشتهام
خرد را ز بهر هوا کشتهام

و دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهره کیوان و هور

سه دیگر که اسبت به جای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم

چو رستم بر آن سان پریچهره دید
ز هر دانشی نزد او بهره دید

و دیگر که از رخش داد آگهی
ندید هیچ فرجام جز فرهی

بفرمود تا موبدی پر هنر
بیاید بخواهد ورا از پدر

چو بشنید شاه این سخن شاد شد
به سان یکی سرو آزاد شد

بدان پهلوان داد آن دخت خویش
بدان سان که بودست آئین و کیش

به خوشنودی ورای و فرمان اوی
به خوبی بیاراست پیمان اوی

چو بسپرد دختر بدان پهلوان
همه شاد گشتند پیر و جوان

ز شادی بسی زر برافشاندند
اَبَر پهلوان آفرین خواندند

که این ماه نو بر تو فرخنده باد
سر بد سگالان تو کَنده باد

چو انباز او گشت با او به راز
ببود آن شب تیره دیر و دراز

چو خورشید تابان ز چرخ بلند
همی خواست افکند رخشان کمند

به بازوی رستم یکی مهره بود
که آن مهره اندر جهان شهره بود

بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرَد تو را روزگار

بگیر و به گیسوی او بر بدوز
به نیک اختر وفال نیکی فروز

ور ایدون که آید ز اختر، پسر
ببندش به بازو نشان پدر

به بالای سام نریمان بُوَد
به مردی و خوی کریمان بُوَد

فرود آرد از ابر پران عقاب
نتابد به تندی بر او آفتاب

همی بود آن شب برِ ماهروی
همی گفت از هر سخن پیش اوی

چو خورشید رخشنده شد بر سپهر
بیاراست روی زمین را به مهر

به پدرود کردن گرفتش به بر
بسی بوسه دادش به چشم و به سر

پری چهره گریان از او بازگشت
اَبا اندوه و درد انباز گشت

برِ رستم آمد گرانمایه شاه
بپرسیدش از خواب و آرامگاه

چو این گفته شد مژده دادش به رخش
بَر او شادمان شد دل تاج بخش

بیامد، بمالید و زین بر نهاد
شد از رخش رخشان و از شاه شاد

چو نُه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه

تو گفتی گَو پیلتن رستم است
و گر سام شیر است، وگر نیرم است

چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه، سهراب کرد

چو یک ماه شد هم چو یک سال بود
برش چون بر رستم زال بود

چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت
به پنجم دل تیر و پیکان گرفت

چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست با او نبرد آزمود

بر مادر آمد بپرسید زوی
بدو گفت گستاخ، با من بگوی

که من چون ز همشیرگان برترم
همی به آسمان اندر آید سرم

ز تخم کیَم، از کدامین گهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر

گر این پرسش از من بماند نهان
نمانم تو را زنده اندر جهان

بدو گفت مادر که بشنو سُخُن
بدین شادمان باش و تندی مکن

تو پور گَو پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی

از ای را سرت ز آسمان برتر اس
که تخم تو زان نامور گهر است

جهان آفرین تا جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدید

چو سام نریمان به گیتی نبود
سرش را نیارست گردون به سود

یکی نامه از رستم جنگجوی
بیاورد و بنمود پنهان بدوی

سه یاقوت رخشان به سه مهره زر
از ایران فرستاده بودش پدر

پست شده در داستان, شعر حماسی, مشاهیر با برچسب: , , , , ,

پاسخ دهید

Design by saberi564