داستان رستم و سهراب۳

رویارویی رستم با سهراب

چو سهراب را دید با یال و شاخ
برش چون ور سام جنگی فراخ

بدو گفت از ایدر به یک سو شویم
به آوردگه هر دو همسو شویم
بمالید سهراب کف را به کف
به آوردگه رفت از پیش صف

به رستم چنین گفت کاندر گذشت
ز من جنگ و پیکار سوی تو گشت

از ایران نخواهی دگر یار کس
چو من با تو باشم به آورد بس

به آوردگه بر تو را جای نیست
تو را خود به یک مشت من پای نیست

به بالا بلندی و با کتف و یال
ستم یافت یالت ز بسیار سال

نگه کرد رستم بدان سرفراز
بدان چنگ و یال و رکیب دراز

بدو گفت نرم، ای جوانمرد گرم
زمین سرد و خشک و سخن گرم و نرم

به پیری بسی دیدم آوردگاه
بسی بر زمین پَست کردم سپاه

تبه شد بسی دیو در جنگ من
ندیدم بدانسو که بودم شکن

نگه کن مرا گر ببینی به جنگ
اگر زنده مانی مترس از نهنگ

مرا دید در جنگ دریا و کوه
که با نامداران توران گروه

چه کردم، ستاره گوای من است
به مردی جهان زیر پای من است

بدو گفت کز تو بپرسم سُخُن
همه راستی باید افکند بن

و نیدون گمانم که تو رستمی
گر از تخمه نامور نیرمی

چنین داد پاسخ که رستم نِیَم
هم از تخمه سام نِیَم

که او پهلوان است و من کهترم
نه با تخت و گاهم، نه با افسرم

از امید سهراب شد نا امید
بر او تیره شد روی روز سفید

به آوردگه رفت نیزه به کِفت
همی ماند از گفت مادر شگفت

یکی تنگ میدان فرو ساختند
به کوتاه نیزه همی باختند

نماند هیچ بر نیزه بند و سنان
به چپ باز بردند هر دو عنان

به شمشیر هندی برآویختند
همی زآهن آتش فرو ریختند

به زخم اندرون تیغ شد ریز ریز
چه زخمی که پیدا کند رستخیز

گرفتند زان پس عمود گران
غمی گشت بازوی کُندآوران

ز نیرو عمود اندر آورد خم
دمان بادپایان و گردان دژم

ز اسبان فرو ریخت برگستوان
زره پاره شد بر میان گَوان

فرو ماند اسب و دلاور ز کار
یکی را نَبُد چنگ و بازو به کار

تن از خی پر آب و همه کام، خاک
زبان گشته از تشنگی، چاک چاک

یک از یک دگر ایستادند دور
پر از درد باب و پر از رنج پور

جهانا شگفتی ز کردار توست
هم از تو شکسته، هم از تو درست

از این دو یکی را نجنبید مهر
خرد دور بُد، مهر ننمود چهر

همی بچه را باز داند ستور
چه ماهی به دریا، چه در دشت گور

نداند همی مردم از رنج و آز
یکی دشمنی را ز فرزند باز

همی گفت رستم که هرگز نهنگ
ندیدم که آید بدین سان به جنگ

مرا خوار شد جنگ دیو سپید
ز مردی شد امروز دل نا امید

جوانی چنین ناسپرده جهان
نه گردی، نه نام آوری از مهان

به سیلی رسانیدم از روزگار
دو لشکر نظاره بدین کارزار

چو آسوده شد باره هر دو مرد
ز آورد، وز بند و ننگ و نبرد

به زه برنهادند هر دو کمان
جوانه همان، سالخورده همان

زره بود و خِفتان و ببر بیان
ز کِلک و ز ز پیکانش نامد زیان

غمی شد دل هر دو از یک دگر
گرفتند هر دو دوال کمر

تهمتن که گر دست بردی به سنگ
بکَندی ز کوه سیه روز جنگ

کمربند سهراب را چاره کرد
که بر زین بجنباند اندر نبرد

میان جوان را نبود آگهی
بماند از هنر دست رستم تهی

دو شیروژن از جنگ سیر امدند
همه خسته و گشته، دیر آمدند

دگر باره سهراب گرز گران
ز زین بر کشید و بِیَفشارد ران

بزد گرز و آورد کتفش به دارد
بپیچید و درد از دلیری بِخَورد

بخندید سهراب و گفت ای سوار
به زخم دلیران نئی پایدار

به رزم اندرون رخش گویی خر است
دو دست سوار از همه بدتر است

اگرچه گَوی سرو بالا بُوَد
جوانی کند قیر کانا بود

به سستی رسید ایناز آن، آن از این
چنان تنگ شد بر دلیران زمین

که از یک دگر روی برگاشتند
دل و جان به اندوه بگذاشتند

تهمتن به توران سپه شد به جنگ
بدان سان که نخچیر بیند پلنگ

میان سپه اندر آمد چو گرگ
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ

عنان را بپیچید سهراب گُرد
به ایرانیان بر یکی حمله برد

بزد خویشتن را به ایران سپاه
ز گرزش بسی نامور شد تباه

دل رستم اندیشگی کرد بد
که کاووس را بی گمان بد رسد

از این پر هنر تُرک نو خواسته
به خفتان بر و بازو آراسته

به لشکرگهخ خویش تازید زود
که اندیشه دل بدان گونه بود

میان سپه دید سهراب را
چو مِی لعل کرده به خون آب را

سر نیزه پر خون و خِفتان و دست
تو گفتی ز نخچیر گشتست مست

غمی گشت رستم چو او را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید

بدو گفت کای تُرک خونخواره مرد
از ایران سپه جنگ با تو که کرد

چرا دست یازی به سوی همه
چو گرگ آمدی درمیان رمه

بدو گفت سهراب توران سپاه
از این رزم بودند بر بی گناه

تو آهنگ کردی بدیشانه نخست
کسی با تو پیگار و کینه نجُست

بدو گفت رستم که شد تیره روز
چو پیدا کند تیغ گیتی فروز

بر این دشت هم دار و هم منبر است
که روشن جهان زیر تیغ اندر است

گر ایدون که شمشیر با بوی شیر
چنین آشنا شد، تو هرگز نمیر

بگردیم شبگیر با تیغ چین
بر او تا چه خواهد جهان آفرین

برفتند و روی هوا تیره گشت
ز سهراب گردون همی خیره گشت

تو گفتی ز جنگش سرشت آسمان
نیارآمد از تاختن یک زمان

وگر باره زین اندرش آهن است
شگفتی روان است و روئین تن است

شب تیره آمد سوی لشکرش
میان، سوده از جنگ و از خنجرش

به هومان چنین گفت که امروز هور
درآمد جهان کرد پر جنگ و شور

شما را چه کرد آن سوار دلیر
که یال یلان داشت و آهنگ شیر

بدو گفت هومان که فرمان شاه
چنان بُد کز ایدر نجنبد سپاه

همه کار ما سخت ناساز بود
به آورد گشتن چه آغاز بود

بیامد یکی مرد پرخاشجوی
بر این لشکر گُشن بنهاد روی

تو گفتی ز مستی کنون خواسته است
وگر جنگ با یک تن آراسته است

چنین گفت سهراب کو زین سپاه
نکرد از دلیران کسی را تباه

ازایرانیان من بسی کشته ام
زمین را به خون و گِل آغشته ام

کنون خوان همی باید آراستن
بباید به مِی غم ز دل کاستن

وز آن روی رستم سپه را بدید
سخن راند با گیو و گفت و شنید

که امروز سهراب رزم آزمای
چگونه به جنگ اندر آورد پای

چنین گفت با رستم گُرد گیو
کز این گونه هرگز ندیدیم نیو

بیامد دمان تا به قلب سپاه
ز لشکر بر توس شد کینه خواه

بدو گفت از ایدر به یک سو شویم
به آوردگه هردو هم رو شویم

که او بود بر زین و نیزه به دست
چو گرگین فرو آمد بر نشست

بیامد چو با نیزه او را بدید
به کردار شیر ژیان بر دمید

عمودی خمیده بزد بر برش
ز نیرو بیفتاد ترگ از سرش

نتابید با او، بتابید روی
شدند از دلیران بسی جنگجوی

ز گردان کسی مایۀ او نداشت
جز از پیلتن پایۀ او نداشت

هم آئین پیشین نگه داشتیم
سپاهی بر او ساده بگماشتیم

سواری نشد پیش او یک تنه
همی تاخت از قلب تا میمنه

غمی گشت رستم ز گفتار اوی
برِ شاه کاووس بنهاد روی

چو کاووس کی پهلوان را بدید
بر خویش نزدیک جایش گزید

ز سهراب رستم زبان برگشاد
ز بالا و بُرزش بسی کرد یاد

که کس در جهان کودک نارسید
بدین شیر مردی و گُردی ندید

به بالا ستاره بساید همی
تنش را زمین برگراید همی

دو بازو و رانش ز ران هیون
همانا که دارد ستبری فزون

به گرز و به تیغ و به تیر و کمند
ز هرگونه ای آزمودیم بند

سرانجام گفتم که من پیش از این
بسی گُرد را بر گرفتم ز زین

گرفتم دوال کمربند اوی
بیفشاردم سخت پیوند اوی

همی خواستم کش ز زین برکَنم
چو دیگر کسانش به خاک افکنم

گر از باد جنبان شود کوه خوار
نجنبید بر زین بر آن نامدار

چو فردا بیاید به دشت نبرد
به کُشتی همیبایدم چاره کرد

بکوشم ندانم که پیروز کیست
ببینیم تا رای یزدان به چیست

کز اوی است پیروزی و فر و زور
هم او آفرینندهماه و هور

بدو گفت کاووس یزدان پاک
دل بد سگالت کند چاک چاک

من امشب به پیش جهان آفرین
بمالم فراوان دو رخ بر زمین

کزوی است پیروزی و دستگاه
بفرمان او تابد از چرخ ماه

کُند تازه این بار کام تو را
برآرد به خورشید نام تو را

بدو گفت رستم که با فر شاه
برآید همه کامه نیکخواه

به لشکرگه خویش بنهاد روی
پر اندیشه جان و سرش کینه جوی

زواره بیامد خلیده روان
که چون بود امروز بر پهلوان

ازو خوردنی خواست رستم نخست
پس آنگه ز اندیشگان دل بِشُست

چنین راند پیش برادر سُخُن
که بیدار دل باش و تندی مکن

به شبگیر چون من به آوردگاه
رَوَم پیش آن تُرک آورد خواه

بیاور سپاه و درفش مرا
همان تخت و زرینه کفش مرا

همی باش بر پیش پرده سرای
چو خورشید تابان برآید ز جای

گر ایدون که پیروز باشم به جنگ
به آوردگه بر نسازم درنگ

وگر خود دگر گونه سازد سُخُن
تو زاری نیاغاز و تندی مکن

نباشید یک تن بر این رزمگاه
مسازید جز تن سوی رزم راه

یکایک سوی زابلستان شوید
از ایدر به نزدیک دستان شوید

تو خرسند گردان دل مادرم
چنین کرد یزدان قضا بر سرم

بگویش که تو دل به من در مبند
که سودی ندارد بودن نژند

کس اندر جهان جاودانه نماند
ز گردون مرا خود بهانه نماند

بسی شیر و دیو و پلنگ و نهنگ
تبه شد به چنگم به هنگام جنگ

بسی باره و دژ که کردیم پست
نیاورد کس دست من زیر دست

در مرگ را آن بکوبد که پای
به اسب اندرآرد بجنبد ز جای

اگر سال گشتی فزون از هزار
همین بود خواهد سرانجام کار

چو خرسند گردد به دستان بگوی
که از شاه گیتی مبرتاب روی

اگر جنگ سازد تو سستی نکن
چنان رو که او راند از بن سُخُن

همه مرگ راییم ، پیر و جوان
به گیتنی نماند کسی جاودان

ز شب نیمه ای گفت سهراب بود
دگر نیمه آرامش و خواب بود

چو خورشید تابان برآورد پر
سیه زار پران فرو برد سر

تهمتن بپوشید ببر بیان
نشست از بر ژنده پیل ژیان

کمندی به فتراک بر بست شست
یکی تیغ هندی گرفته به دست

بیامد بر آن دشت آورد گاه
نهاده به سر بر ز آهن کلاه

همه تلخی از بهر بیشی بُوَد
مبادا که با آز خویشی بود

وز آن روی سهراب با انجمن
همی می گسارید با رود زن

به هومان چنین گفت کین شیرمرد
که بامن همی گردد اندر نبرد

ز بالای من نیست بالاش کمن
به رزم اندرون دل ندارد دژم

بر و کتف و یالش همانند من
تو گویی که داننده بر زد رسن

نشان های مادر بیابم همی
بدان نیز لَختی بتابم همی

گمانی برم من که او رستم است
که چون او به گیتی نبرده کم است

نباید که من با پدر جنگجوی
شَوم خیره، روی اندر آرم به روی

بدو گفت هومان که در کارزار
رسیدست رستم به من اند بار

شنیدم که در جنگ مازندران
چه کرد آن دلاور به گرز گران

بدین رخش ماند همی رخش اوی
ولیکن ندارد پی و پخش اوی
به شبگیر چون بردمید آفتاب
سر جنگ جویان برآمد ز خواب

بپوشید سهراب خفتان رزم
سرش پر ز رزم و دلش پر ز رزم

بیامد خروشان در آن دشت رزم
به چنگ اندرون گرزه گاو رنگ

ز رستم بپرسید خندان، دو لب
تو گفتی که با او ب هم بود شب

که شب چون بُدَت، روز چون خواستی
زپیگار بر دل چه آراستی

ز کف بفکن این گرز و شمشیر و کین
بزن جنگ و بیداد را بر زمین

نشینیم هر دو پیاده به هم
به می تازه داریم روی دژم

به پیش جهاندار پیمان کنیم
دل از جنگ جُستتن پشیمان کنیم

همان، تا کسی دیگر آید به رزم
تو با من بساز و بیارای بزم

دل من همی با تو مهر آورد
همی آب شرمم به چهر آورد

همانا که داری ز گردان نژاد
کُنی پیش من گوهر خویش یاد

بدو گفت رستم، کای نامجوی
نبودیم هرگز بدین گفتگوی

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش
نگیرم فریب تو زین در مکوش

نه من کودکم، گر تو هستی جوان
به کشتی کمر بسته ام بر میان

بکوشیم و فرجام کار آن بُوَد
که فرمان و رای جهانبان بود

بسی گشته ا در فراز و نشیب
نِیَم مرد گفتار و بند و فریب

بدو گفت سهراب،کز مرد پیر
نباشد سخن زین نشان دلپذیر

مرا آرزو بُد که در بسترت
برآید به هنگام، هوش از برت
#
کسی کز تو ماند ستوران کند
بپرد روان، تن به زندان کند

اگر هوش تو زیر دست من است
به فرمان یزدان بسائیم دست

از اسبان جنگی فرود آمدند
هشی وار با گبر و خود آمدند

ببستند بر سنگ اسب نبرد
برفتند هر دو روان پر ز گَرد

به کشتی گرفتن برآویختند
ز تن خون و خی را فرو ریختند

بزد دست سهراب چون پیل مست
برآورد از جای و بنهاد پَست

به کرداتر شیری که بر گور نر
زند چنگ و گور اندر اید به سر

نشست از بر سینه پیلتن
پر از خاک چنگال و روی و دهن

یکی خنجری آبگون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید

به سهراب گفت ای یل شیر گیر
کمند افکن و گُرد و شمشیر گیر

دگر گونه تر باشد آئین ما
جز این باشد آرایش دین ما

کسی کو به کشتی نبرد آورد
سر مهتری زیر گرد آورد

نخستین که پشتش نهد بر زمین
نَبُرَد سرش گرچه باشد به کین

گرش بار دیگر به زیر آورد
ز افکندنش نام شیر آورد

بدان چاره ازچنگ آن اژدها
همی خواست کاید زکشتن رها

دلیر جوان سر به گفتار پیر
بداد و ببود این سخن دلپذیر

یکی از دلی، دوم از زمان
سوم از جوانمردیش، بی گمان

رها کرد زو دست و آمد به دشت
چو شیری که ب پیش آهو گذشت

همی کرد نخجیر و یادش نبود
از آن کس که با او نبرد آزمود

همی دیر شد تا که هومان چو گَرد
بیامد بپرسیدش ازهم نبرد

به هومان بگفت، آن کجا رفته بود
سخن هر چه رستم بدو گفته بود

بدو گفت هومان گُرد ای جوان
به سیری رسیدی همانا ز جان

دلیر این بر و بازو و یال تو و
میان یلی چنگ و کوپال تو

هژبری که آورده بودی به دام
رها کردی ازدام و شد کار، خام

نگه کن کز این بیهوده کارکرد
چه آرد به پیشت به دیگر نبرد

بگفت و دل از جان او برگرفت
پر اندوه همی ماند از او در شگفت

به لشگرگه خویش بنهاد روی
به خشم و دل از غم پر از کار اوی

یکی داستان زد بر این شهریار
که دشمن مدار ارچه خُرُد است و خوار

چو رستم ز دست وی آزادشد
به سان یکی تیغ پولاد شد

خرامان بشد سوی آب روان
چنان چون شده، باز یابد روان

بخورد آب و روی و سر و تن بِشُست
به پیش جهان آفرین شد نخست

همی خواست پیروزی و دستگاه
نبود آگه از بخشش هور و ماه

که چون رفت خواهد سپهر از برش
بخواهد ربودن کلاه از سرش

وز آن آبخور شد به جای نبرد
پر اندیشه بودش دل و روی زرد

همی تاخت سهراب چون پیل مست
کمندی به بازو، کمانی به دست

گرازان و بر گور نعره زنان
سمندش جهان و جهان را کنان

همی ماند رستم ازو در شگفت
به پیکارش اندازه ها بر گرفت

چو سهراب شیراوژن او را بدید
ز باد جوانی دلش بردمید

چنین گفت کای رسته از چنگ شیر
جدا مانده از زخم شیر دلیر

دگر باره اسبان ببستند سخت
به سر همی گشت بدخواه، بخت

به کشتی گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال کمر

هر آنگهخ که خشم آورد بخت شُوم
کند سنگ خارا به کردار موم

سرافراز سهراب با زور دست
تو گفتی سپهر بلندش ببست

غمی بود رُستم بیازید چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد، نبودش توان

زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کو هم نماند به زیر

سَبُک تیغ تیز از میان بر کشید
برِ شیر بیدار دل بر درید

بپیچید زان پس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کین بر من از من رسید
زمانه به دست تو دادم کلید

تو زین بی گناهی که این کوژپشت
مرا بر کشید و به زودی بکشت

به بازی بگویند همسال من
به خاک اندر آمد چنین یال من

نشان داد مادرمرا از پدر
ز مهرم درآمد روانم به سر

هر آنگه که تشنه شدستی به خون
بیالودی آن خنجر آبگون

زمانه به خون تو تشنه شود
بر اندام تو موی، دشنه شود

کنون گر تو در آب ماهی شوی
وگر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چو ستاره شویبر سپهر
ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاک است بالین من

از این نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کُشتست و افکنده خوار
تو را خواست کردن همی خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

بپرسید زین پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش

که اکنون چه داری ز رستم نشان
که کم باد نامش ز گردنکشان

بدو گفت گر ایدون که رستم تویی
بکشتی مرا خره از بد خویی

ز هر گونه ای بودمت رهنما
نجنبید یک ذره مهرت ز جای

چو برخاس آواز کوس از درم
بیامد پر از خون، دو رخ مادرم

همی جانش از رفتن من بخست
یکی مهره بر بازوی من ببست

مرا گفت کین کز پدر یادگار
بدار و ببین تا کی آید به کار

کنون کارگر شد که بی کار گشت
پسر پیش چشم پدر خوار گشت

همان نیز مادر به روشن روان
فرستاد با من یکی پهلوان

بدان تا پدر را نماید به من
سخن برگشاید به هر انجمن

چو آن نامور پهلوان کشته شد
مرا نیز هم روز برگشته شد

کنون بند بگشای از جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم

چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید

همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن

همی ریخت خون و همی کَند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی

بدو گفت سهراب کین بدتریست
به آب دو دیده نباید گریست

از این خویشتن کشته اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نیامد به لشکر به دشت

ز لشکر بیامد هشیوار بیست
که تا اندر آوردگه کار چیست

دو اسب اندر آن دشت بر پای بود
پر از گَرد رستم، دگر جای بود

گو پیلتن را چو بر پشت زین
ندیدند گردان بر آن دشت کین

گمانشان بر آنشد که او کشته شد
سر نامداران همه گشته شد

به کاووس کی تاختند آگهی
که تخت مهی شد ز رستم تهی

ز لشکر برامد سراسر خروش
زمانه یکایک برآمد به جوش

بفرمود کاووس تا بوق و کوس
دمیدند و آمد سپهدار توس

از آن پس بدو گفت کاووس شاه
کز ایدر هیونی سوی رزمگاه

بتازید تا کار سهراب چیست
که بر شهر ایران بباید گریست

اگر کشته شد رستم جنگجوی
از ایران کی آرَد شدن پیش اوی

به انبوه زخمی بباید زدن
بر این رزمگه بر نشاید بودن
چو آشوب برخاست از انجمن
چنین گفت سهراب با پیلتن

که اکنون که روز من اندر گذشت
همه کار ترکان دگرگونه گشت

همه مهربانی بر آن کن که شاه
سوی جنگ ترکان نراند سپاه

که ایشان ز بهر ما جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی

بسی روز را داده بودم نوید
بسی کرده بودم ز هر در امید

نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

نشست از بر رخش رستم چو گَرد
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

بیامد به پیش سپه با خروش
دل از کرده خویش با درد و جوش

چو دیدند ایرانیان روی او
همه برنهادند بر خاک روی

ستایش گرفتند بر کردگار
که او زنده آمد از کارزار

چو زان گونه دیدند بر خاکگ سر
دریده بر او جامه و خسته بر

به پرسش گرفتند، کین کار چیست
تو را دل بر این گونه از بهر کیست

بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
گرامی تر خود بیازرده بود

همه برگرفتند با او خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز، گویی نه تن

شما جنگ ترکان نجودید کس
همین بد که من کردم امروز، بس

چو برگشت از آن جایگه، پهلوان
بیامد بر پور خسته روان

بزرگان برفتند با او به هم
چو توس و چو گودرز و چون گستهم

همه لشکر از بهر آن ارجُمند
زبان برگشادند یک سر ز بند

که درمان این کار یزدان کند
نگر کین سخن بر تو آسان کند

یکی دشنه بگرفت، رستم به دست
که از تن بِبُرد سر خویش، پَست

بزرگان بدو اندر آویختند
ز مژگان همی خون فرو ریختند

بدو گفت گودرز که اکنون چه سود
که از روی گیتی برآری تو دود

تو بر خویشتن گر کنی صد گزند
چه آسانی آید بدان ارجمند

اگر ماند او را به گیتی زمان
بماند، تو بی رنج با او بمان

اگر زین جهان، این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست

شکاریم یک سر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر تَرگ

به گودرز گفت آن زمان، پهلوان
# که زیدی برو زود روشن روان

پیامی زمن پیش کاووس بر
بگویش که ما را چه آمد به سر

به دشنه جگر گاه پور دلیر
دریدم که رستم مماناد دیر

گرت هیچ یاد است کردار من
یکی رنجه کُن دل به تیمار من

از آن نوش دارو که در گنج توست
کجا خستگان را کند تندرست

به نزدیک من با یکی جام مِی
سزد گر فرستی هم اکنون به پی

مگر کو به بخت تو بهتر شود
چو من پیش تخت تو کهتر شود

بیامد سپهبد به کردار باد
به کاووس یک سر پیامش بداد

بدو گفت کاووس که از انجمن
اگر زنده ماند چنان پیلتن

شود پشت رستم به نیروترا
هلاک آورد بی گمانی مرا

اگر یک زمان زو به من بد رسد
نسازیم پاداش او جز به بد

کجا گنجد او در جهان فراز
بدان فر و آن بُرز و آن یال و شاخ

شنیدی که آن گفت کاووس کیست
گر او شهریار است پس توس کیست

کجا باشد او پیش چشمم به پای
کجا راند او زیر فر و همای

چو بشنید گودرز برگشت زود
بر رستم آمد به کردار دود

بدو گفت خویبد شهریار
درختی است، خنگی همیشه به بار

تو را رفت باید به نزدیک او
درفشان کنی جان تاریک او

بفرمود رستم که تا پیشکار
یکی جامه افکند بر جویبار

جوان را بر آن جامه آن جایگاه
بخوابید و آمد به نزدیک شاه

گَو پیلتن سر سوی راه کرد
کس آمد پسش زود و آگاه کرد

که سهراب شد زین جهان فراخ
همی از تو تابوت خواهد، نه کاخ

پدر بر جَست و بر زد یکی سرد با
بنالید و مژگاه به هم بر نهاد

پیاده شد از اسب، رستم چو باد
به جای کُلَه خاک بر سر نهاد

همی گفت زار ای نبرد جوان
سرافراز و از تخمه پهلوان

نبیند چو تو نیز خورشید و ماه
نه جوشن، نه تخت و تاج و کلاه

چرا آمد این پیش کامد مرا
بکشتم جوانی به پیران سرا

نبیره جهاندار سام سوار
سوی مادر از تخمه نامدار

بریدن دو دستم سزاوار هست
جز از خاک تیره مبادم نِشَست

کدامین پدر هرگز این کار کرد
سزاوارم اکنون به کفتار سرد

به گیتی که کشتست فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را

نکوهش فراوان کند زال زر
همان نیز رودابه پر هنر

بدین کار پوزش چه پیشآورم
که دلشان به گفتار خویش آورم

چه گویند گردان وگردنکشان
چو زین سان شود نزد ایشان نشان

چه گویم چو آگه شود مادرش
چگونه فرستم کسی را برش

چه گویم، چرا کشتمش بی گناه
چرا روز کردم بر او بر سیاه

پدرشان گرانمایه پهلوان
چه گوید بدان پاک، دخت جوان

بر آن تخمه سام نفرین کنند
همه نام من نیز بی دین کنند

که دانست کین کودک ارجمند
بدین سال گردد چو سرو بلند

به جنگ آیدش رای و سازد سپاه
به من بر کند روز روشن سیاه

بفرمود تا دیبه خسروان
کشیدند بر روی پور جوان

همی آرزو گاه و شهر آمدش
یکی تنگ تابوت بهر آمدش

از آن دشت بردند تابوت اوی
سوی خیمه خویش بنهاد روی

به پرده سرای آتش اندر زدند
همه لشکرش خاک بر سر زدند

همان خیمه و دیبه هفت رنگ
همه تخت پر مایه زرین پلنگ

بر آتش نهادند و بر خواست هو
همی گفت زار ای جاندار نو

دریغ آن رخو برز و بالای تو
دریغ آن همه مردی و رای تو

دریغ این همه حسرت جان گسل
ز مادر جدا، وز پدر داغ دل

همی ریخت خون و همی کَند خاک
همه جامه خسروی کرد چاک

همه پهلوانان کاووس شاه
نشستند بر خاک با او به راه

زبان بزرگان پر از پند بود
تهمتن به درد از جگر بند بود

چنین است کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دستی کمند

چو شادان نشیند کسی با کلاه
به خَم کمندش رُباید ز گاه

چرا مهر باید همی بر جهان
چو باید خرامید با همرهان

چو اندیشه گنج گردد دراز
همی گشت باید سوی خاک باز

اگر چرخ را هست از این آگهی
همانا که گشتست مغزش تهی

چنان دان کز این گردش آگاه نیست
که چون و چرا سوی او راه نیست

بدین رفتن اکنون نباید گریست
ندانم که کارش به فرجام چیست

به رستم چنین گفت کاووس کی
که از کوه البرز تا برگ نی

همی بُرد خواهد به گردش سپهر
نباید فگندن بر این خاک مهر

یکی زود سازد، یکی دیرتر
سرانجام بر مرگ باشد گذر

تودل را بدین رفته خرسند کن
همه گوشسوی خردمند کن

اگر آسمان بر زمین بر زنی
اگر آتش بر جهان بر زنی

نیاب همان رفته را باز جای
روانش کهن شد به دیگر سرای

من از دور دیدم بر و یال اوی
چنان برز و بالا و کوپال اوی

زمانه برانگیختش با سپاه
کایدر به دست تاو گردد تباه

چه سازی و درمان این کار چیست
بر این رفته تا چند خواهی گریست

بدو گفت رستم که او خود گذشت
نشستست هومان در این پهن دشت

ز توران سَرانند و چندی ز چین
از ایشان به دل در مدار هیچ کین

زواره سپه را گذارد به راه
به نیروی یزدان و فرمان شاه

بدو گفت شاه ای گو نامجوی
از این رزم انوهت آید به روی

گر ایشان به من چند بد کرده اند
وگر دود از ایران برآورده اند

دل من ز درد تو شد پر ز درد
نخواهم از ایشان همییاد کرد

از آن جایگه شاه لشکر براند
به ایران خرامید و رستم بماند

بدان تا زواره بیاید ز راه
بدو آگهی آورد زان سپاه

چو آمد زواره سپیده دمان
سپه راند رستم هم اندر زمان

پس آنگه سوی زابلستان کشید
چو آگاهی از وی به دستان رسید

همه سیستان پیشباز آمدند
به رنج و به درد و گداز آمدند

چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسب زرین ستام

تهمتن پیاده همی رفت پیش
دریده همه جامه،دل کرده ریش

گشادند گردان سراسر کمر
همه پیش تابوت، بر خاک سر

همی گفت زال، اینت کاری شگفت
که سهراب گرز گران بر گرفت

نشانی شد اندر میان مهان
نزاید چون او مادر اندر جهان

همی گفت و مژگان پر از آب کرد
زبان پر ز گفتار سهراب کرد

چو آمدتهمتن به ایوان خویش
خروشید و تابوت بنهاد پیش

از او میخ برکند و بگشاد سر
کفن زو جدا کرد پیش پدر

تنش را بدان نامداران نمود
تو گفتی که از چرخ برخاست دود

مهان جهان جامه کردند چاک
به ابر اندر آمد سر گَرد و خاک

همه کاخ تابوت بُد سر به سر
قنوده به صندوق در، شیر نر

تو گفتی که سام است با یال و سفت
غمی شد به جنگ اندر آمد بِخُفت

بپوشید بازش به دیبای زرد
سر تنگ تابوت را سخت کرد

همی گفت اگر دخمه زرین کنم
ز مشک سیه گِردش آئین کنم

چو من رفته باشم نماند ز جای
وگرنه مرا خود جز این نیست رای

یکی دخمه کردش ز سُم ستور
جهانی ز زاری همی گشت کور

چنین گفت بهرام نیکو سخن
که با مردگان آشنایی مکن

نئی در همین ماند خواهی دراز
بسی چیده باش و درنگی مساز

بهتو داد یک روز نوبت، پدر
سزد گر تو را نوبت آید به سر

چنین است و رازش نیامد پدید
نیابی، به خیره چه جویی کلید

در بسته را کس نداند گشاد
بدین رنج عمر تو گردد به باد

یکی داستان است پر آب چشم
دل نازک از رستم آید به خشم

بر این داستان من سخن ساختم
به کار سیاوش پرداختم

پست شده در داستان, دسته‌بندی نشده, شعر حماسی, مشاهیر با برچسب: , , , , ,

پاسخ دهید

Design by saberi564